وجدان (داستانک): وقتی خانم عبادی از شرکت خارج میشد ساعت از 5 بعد از ظهر گذشته بود. آفتاب کم کم غروب میکرد. رنگهای قرمز و زرد و طلایی چنان درهم آمیخته بود که بیاختیار، آدم را یاد بدهکاریها و غم و غصههایش میانداخت. او بعد از هشت ساعت کار مداوم، خسته و کوفته ولی خوشحال پشت فرمان رنوی فیروزهای رنگش نشست. لیست کارهایی را که باید انجام بدهد، مرور کرد. در صدر آنها پخش کارتهای عروسی خواهرش... bit.ly/…
http://www.pasargadcity.com/گزارش-و-مقالات/payam-resideh/13416-وجدان-داستانک